Bicentennial Man
"Then You Look At Me"
Live and die
Life is a dream we're dreaming
Day by day
I find my way
Look for the soul and the meaning
Then you look at me
And I always see
What I have been searching for
I'm lost as can be
Then you look at me
And I am not lost anymore
People run
Sun to sun
Caught in their lives ever flowing
Once begun
Life goes till it's gone
We have to go where it's going
[Chorus]
And you say you see
When you look at me
The reason you love life so
Though lost I have been
I'll find love again
And life just keeps on running
And life just keeps on running
You look at me and life comes from you. From you.
Celine Dion
لحظه دیدار نزدیک است
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است
...
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
و نپریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی ای دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
...
مهدی اخوان ثالث
مربی ژاپنی

ورودی ورزشگاه
اسمش رو نمی دونم اگر هم بشنوم سریع یاد میره! اسم اینا یه خرده سخت یاد آدم میمونه. از وقتی که یه بار با امین رفتیم سر برنامه اش طلبه ی کلاسش شدم. شاید چیزی در حدود 50 نفر تو یه سالن با یه موسیقی با یه ریتم تند. چیزی که بیشتر از هر چیزی درباره اش جلب توجه می کنه پر انرژی بودنشه. و همینطور بدن کاملا عضلانی مثل یه تیکه آهن! به نظرم از یه زن ژاپنی همچین چیزی بعیده... . خیلی توضیحاتش رو سر کلاس نمی فهمم. فقط سعی میکنم من هم مثل بقیه حرکاتی رو که انجام میده انجام بدم. به نظرم از کلمات خیلی قشنگ و ورزشکارانه (!) استفاده میکنه. موقع تمرین با میکروفن هدست بیسیمش میاد وسط دانش آموزاش و اشکالاتشون رو بهشون میگه.
از امین میپرسید این که جدید اومده کجاییه؟ میگفت که اصلا بهش نمیخوره! ازش درباره ی تغذیه پرسیدم چند تا پودر رو که دم دست بود بهم معرفی کرد. خیلی دوست دارم ازش بپرسم این همه انرژی رو از کجا میاره.
*دوست دارم مثل اون پر انرژی باشم.
تسلی و سلام
دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
وان صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
وان ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فروریخت
و آن کرده ها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان! بهار نیامد
بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما گلی به بار نیامد
خشکید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کز بندت ایچ عار نیامد
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو وان حصار نیامد
زی تشنه کشتگاه نجیبت
جز ابر زهربار نیامد
یک از آن قوافل پر با
ران گهر نثار نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرّ و بخت یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار نیامد
افسوس کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
وان رنج بی حساب تو دردادک
چون هیچ در شمار نیامد
وز سفله یاوران تو در جنگ
کاری به جز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد ور آشکار نیامد
چندان که غم به جان تو بارید
باران بر کوهسار نیامد
همیشه غم هایش را برای خود نگه داشت ولی شادیهایش را نه...
بقیه هم مثل من...
اینجا بقیه هم مثل من هرکسی از یک جایی پاشده اومده، بعضی ها از سر خوشی و بعضی ها هم از سر ناخوشی. بعضی ها دنبال دوست می گردند و یک فرصت جدید و یا یک زندگی جدید و بعضی ها از دوستانشان و از زندگی قبلیشان فراری هستند. من جزو کدام دسته هستم... هنوز دقیقا نمی دانم. ولی بودن با آدم های جدید همیشه احساس خوبی دارد. لااقل برای من.

دوست نه چندان جدید ولی همچنان خوب
بهنام رو اولین بار تو شرکت دیدمش به عنوان مترجم اومده بود و نسبت به خیلی های دیگه کارش بهتر بود می گفت بیشتر از بیست سال هست که ژاپن زندگی می کنه. دو تا بچه ی 10 و 12 ساله ی خیلی شیطون هم داره که تو فرودگاه دیدمشون.
زده بود تو خط عرفان و می گفت که داره یه دوره ای رو درباره ی عرفان می گذرونه. از نظر اطلاعاتی خیلی کمک کرد و حرفاش نشان از تجربه ی بالاش میداد.
به نظرم جزو اون دسته از آدمایی هست که نمی دونه اینوریه یا اونوری. یه خرده پیش زن و بچه اش بود و یه خرده هم برمی گشت ایران به قول خودش کارهایش! رو ردیف کنه...
از اون اوایل اومدنش خاطره های جالبی تعریف می کرد. شاید خاطراتی که با ده ها هزار نفر دیگه مشترک باشه.
دوست جدید
برای اولین بار تو "ککو سای سنتا" دیدمش! می گفت معنی اسمش "کمک فوریه"! یعنی همون چیزی که من الان بهش نیاز دارم!! و برای من اولین ژاپنی بود که می گفت از اروپا و امریکا زیاد خوشش نمیاد و آسیا و خاور میانه رو به جاهای دیگه ترجیح میده!! اینجا هم بچه مثبت ها برای خودشون عالمی دارن...
جایی که راه نیست خدا راه می گشاید
* هنری فورد سال های میانسالی خود را هم طی کرده بود که فکر اتومبیل فورد به سر افتاد. برای جمع آوری پول با چه مشکلاتی که مواجه نشد. دوستانش فکر او را پنداری جنون آمیز می انگاشتند. پدرش اشک ریزان به او می گفت: "آخر هنری چرا شغلی به این خوبی را که هفته ای بیست و پنج دلار برایت عایدی دارد برای فکری جنون آمیز رها می کنی؟"
اما هیچ کس نتوانست سد راه او شود و در برابرش مانعی ایجاد کند.
* در مخفی توفیق اثر فلورانس اسکاول شین
I FIRMLY BELIEVE IT
I FIRMLY BELIEVE IT
GOD WILL OPEN A WAY
TO ACHIEVE THE GOALS
IN LESS EFFORT AND PAIN
BUT MORE LOVE AND PLEASURE
NOT SO FAR, IN THE NEAR FUTURE
AND ON THAT TIME... FREE FROM ALL OF THESE TORMENTS
...
I FIRMLY BELIEVE IT

